«

»

مرد 02

اگر می دانستیم نمازی که می خوانیم، آخرین نمازمان هست، چگونه نماز می خواندیم؟

 انشای نماز مرحلۀ استانی
آذربایجان شرقی
میانه– آموزشگاه شهید باکری- منوچهر سهرابی
اگر می دانستیم نمازی که می خوانیم، آخرین نمازمان هست، چگونه نماز می خواندیم؟
بسم الله الرحمن الرحیم
“امروز آخرین باری بود که او را دیدم، اما باز هم ادامه یافت، شاید فردا آخرین بار باشد، اگر فردا هم نشد، باز هم منتظر می مانم، سرانجام آن روز فرا خواهد رسید و هیچ جای گریزی نیست”.
این جملات نوشته های پایانی کتابی بود که خیلی وقت بود که آن را تمام کرده بودم، اما این جملات انگار در گلویم گیر کرده بود و سردرگم به دنبال معنای مناسب برای آن ها بودم. از افراد زیادی درباره اش پرسیده بودم، اما پاسخ درستی دریافت نکرده بودم. ناگهان چهرۀ یکی از معلمانمان به ذهنم رسید و برحسب اتفاق روز بعد با او درس داشتیم. شاید به جرأت می توانم بگویم که کمتر کسی را مثل او دیده ام که چهره ای لطیف و مهربان و اخلاقی خوب و آسمانی داشته باشد. مهربان ترین معلمی که تا به حال داشته ام. با خودم گفتم بهترین کسی که می توانم پاسخ پرسش هایم را از او بپرسم، همین است. روز بعد پس از اتمام درسمان، انگشتم را بالا بردم ، مثل همیشه با لبخند ملیحی که بر لب داشت، گفت: “بفرمایید، سئوالی داشتید؟”

از او اجازه گرفتم تا مطالبم را بر روی تخته بنویسم، چیزی به خوردن زنگ نمانده بود، اما با خواندن آن، طوری در خودش فرورفت که حتی متوجه زنگ هم نشد. در آخر گفت: “هفتۀ بعد جواب آن را برای کلاس توضیح می دهم”.

چند روز گذشت و من هم چنان لحظه شماری می کردم که او چه می خواهد بگوید!؟
روز چهارشنبه بعد از تمام شدن درس، بچه های کلاس هم اصرار داشتند که او زودتر جواب سئوال را بگوید. ابتدا کلاس را به حالت نظم در آورد و بعد از کمی فکر کردن، ماژیک آبی را برداشت و گفت: “چشمانتان را بببندید” همگی این کار را انجام دادیم،  اما باز هم چند نفری زیرچشمی، به تخته نگاه دوخته بودند.
بعد از اعلام معلم، چشمانمان را باز کردیم. روی تخته نوشته بود: ” به دیدار معبودتان بشتابید، شاید امروز مثل همۀ روز ها ادامه یابد، اما زندگی شما در این دنیا تا آخر روز نرسد”.
با این نوشته بچه ها به فکر عمیقی فرورفتند. این بار فهمیدیم که منظور از آن جملات این بود که امروز می توانیم به نماز به ایستیم و تا پایان روز زنده بمانیم، اما سرانجام روزی خواهد رسید که ما در این جهان نباشیم.
در کلاس بودم که صدای “الله اکبر” را شنیم، به سوی وضوخانه شتافتم و وضو گرفتم تا به نمازخانه بروم. وقتی داخل نمازخانه شدم، همۀ بچه ها آنجا بودند. داشتم شاخ در می آوردم. پرسییدم: “چه خبر است تا دیروز نمازخانه کاملا خالی بود؟” یکی از بچه ها گفت: “شاید فردا باز هم خالی باشد، امروز آمده ایم آخرین نمازی را که فرصت داریم، اقامه کنیم.” به آن ها پیوستم. بعد از نماز فهمیدم که دنیا هیچوقت منتظر ما نیست که به او(خدا) برسیم، بهتر است که از دنیا سبقت بگیریم تا عقب نمانیم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

می‌توانید از این تگ‌های اچ‌تی‌ام‌ال استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>